ParsFootball.com | پارس فوتبال | اولين پايگاه تخصصي فوتبال ايران: هنوز نمي‌داني آقاي دكتر! هنوز نمي‌داني آقاي دكتر! ================================================================================ خبرگزاری فوتبال ایران پارس فوتبال دات کام on 13 September, 2009 06:08:00 هومن كواكبي «عامو»خواب پريشاني ديد و داد زد: «بدو كا ...بدو ... اينجا يه نفر زير آفتاب داره له له مي‌زنه». ماهي‌ها توي اروند هنوز داشتند خواب يك رقص بندري اصيل را مي‌ديدند. ماهي‌ها خواب مي‌ديدند آنقدر خوب مي‌رقصند كه هيچ كوسه‌اي جرات نزديك شدن ندارد. «عامو» از خواب پريد. ماهي‌ها هم بيدار شدند. از رقص بندري خبري نبود. عامو گفت: «آباداني جماعت، هر چي رو يادش بره، خاطره‌هاش رو يادش نمي‌ره. مو خودم اونقدر ني‌انبون مي‌زنم تا بچه‌ها يادشون بياد باباهاشون و باباهاي باباهاشون چطور رو اسفالت داغ با توپ مي‌رقصيدن و همه جا رو به آتيش مي‌كشيدن. به سيد عباس قسم يادشون مي‌دم.» اما «عامو» نمي‌دانست كه بچه‌ها رو آسفالت داغ، پاپتي دويدن را فراموش كرده‌اند. دكتر ذوالفقارنسب حالا آنجاست. يعني مدت زيادي مي‌شود كه در آبادان مانده و قرار است در نقش منجي ظاهر شود. ولي مي‌داني دكتر نگرانم. خيلي نگرانم. انتظار داشتم تا حالا بلد شده باشي به «من»بگويي «مو». يا اينكه ماهي صبور را با دست بخوري و تيغ‌هايش را نفرين نكني. اما گويا ...!اما گويا هيچي، اصلا ولش كن. ليگ دارد شروع مي‌شود و فوتبال براي آباداني جماعت يعني خود زندگي. يعني دمپايي‌هاي پاره‌پوره حسن 12 ساله كه ننه را حسابي مي‌چزاند تا پول بليت ورزشگاه را بگيرد. يعني سهراب و علي و محمد و كامران و رضا و فاضل كه دكه فلافل فروشي دارند و در سرزمين نفت، به دنبال لقمه‌اي هستند تا به خانه ببرند و بعد از آن سري به تيم محبوبشان بزنند تا كمي از عربده‌هاي يك جنوبي را در آنجا بكشند. اين‌ها قصه نيست آقاي دكتر! تلاشي براي برانگيختن حس ترحم نيز نيست. اينها خود خود خود واقعيت هستند. بوي فاضلاب مي‌آيد... بوي فاضلاب مي‌آيد... مي‌خواهي بداني از كجا؟ كاري ندارد كه. وقتي قصد سياه نمايي نداشته باشي و بداني داري از حقيقت صحبت مي‌كني، آنوقت سرت بالا است . خيابان احمدآباد. همانجا كه روزي سالن تئاتري بود و مرحوم نعمت‌ا...گرجي روي سن آن، نمايش اجرا مي‌كرد. بايد بروي آنجا و نفس بكشي تا بفهمي بوي فاضلاب در شهري كه بچه‌هايش پا به توپ به دنيا مي‌آيند يعني چه؟ بايد بداني داستان دبيرستان رازي و تدريس محمود مشرف آزاد در آن يعني چه؟ دكتر، بايد بداني گاز زدن به سمبوسه تند خيابان اميركبير در گرماي 50 درجه چه حالي دارد. اينها را درك كرده‌اي يا نه؟ فوتبال در آنجا چيزي معادل زندگي است. چيزي كه مي‌تواند زخم‌هاي ناشي از جنگ 8 ساله را به تمام ايران نشان دهد و بپرسد: «چرا در سرزمين نفت بايد دنبال يك پيروزي شگفت‌انگيز از نفت بگرديم . فوتبال در آنجا يك چيز اين شكلي است آقاي دكتر ذوالفقارنسب! مديران نفتي چه مي‌كنند؟! چرا در تمام اين سال‌ها به يك مانيفست نهايي براي فوتبال آبادان نرسيده‌اند؟ چرا هر مربي‌اي كه مي‌آيد، زود مي‌رود؟ چرا رنج شكست اينقدر طولاني شده و تيم فوتبال نفت مثل كودكان سر چهارراه‌ها، نگاهش به نگاه ديگران است؟ شايد اصلا مشكل اصلي همانجا باشد. آدم مي‌سوزد وقتي مي‌شنود برخي همه كاسه و كوزه‌ها را بر سر مردم مي‌شكنند و دليل سقوط ساليان اخير را تماشاچيان مي‌دانند. نه رفيق! مشكل خودتان هستيد كه لهجه نداريد، كه همه چيز را از دريچه روابط خشك اداري مي‌بينيد و براي توجيه افتضاحي كه به بار آورده‌ايد ژست‌هاي خنده‌دار مديريتي متوسل مي‌شويد. آدم‌هاي آنجا خوب بلد هستند در كوران نداشتن و فقر نيز نجابت خود را حفظ كنند و لبخند بزنند. از دلشان خبر نداري كه! داري؟ مي‌داني دردل خيلي‌هايشان تصويري مبهم از خاطرات ماهي شوريده نقش بسته و باز هم لب به شكوه نمي‌گشايند. خانواده‌اي را مي‌شناسم در همين محله «تانكي2» كه 6 نفري درون دو اتاق زندگي مي‌كنند و خيلي شب‌ها نان خالي مي‌خورند. اما همين خانواده وقتي صحبت از نفت آبادان مي‌شود هر طور شده راهي ورزشگاه مي‌شوند و براي تيمشان مي‌خوانند: «هلل يوس،هله‌يوسه». از يك لاف عظيم حرف نمي زنم. خودت مي‌تواني بروي ببيني. كم نيستند به خدا. فقط كافي است يك نفر كولر گازي را چند ساعتي بي‌خيال شود و به رگ هاي شهر ورود كند. آن‌وقت مي‌فهمد كه فوتبال در آنجا گاه برتر از زندگي است. باور كن...