خداداد عزیزی در آن زمان که هافبکی فرز و چابک و یکه و یگانه بود، با بازیها و پاسهای زیبا و تودرش یکی از بازیکنانِ بسیار کارآمدِ تیم ملی بود. تواناییاش خدادادی بود و شخصیتاش عزیز. کمتر پیش میآمد که در پشتِ هجدهقدم، پابهتوپ شود و فداکارانه، پاسی زیبا ندهد. و بارها پیش میآمد که پشتِ هجدهقدم، پشتِ پا میخورد. خداداد را همین بس که بارها و بارها، دل ِ مردم ِ زلال و پاکِ ایران را شاد میکرد و لبخندی پر از شادی بر لبانِ تر و خشکِ این مردم ِ مهربان مینشاند. اینها، چیزهایی نیست که فراموششدنی باشند. اما و دو صد اما، بیش و پیش از همه، چه کسی دارد این گذشتهی پاک و پالوده و خوب و زیبا و شیرین و دلنشین و فراموشنشدنی را خراب میکند؟!
آقای عزیزی ِ عزیز! نگویید هزار و یک دشمن دارید؛ که دارید. همه دارند. همه داریم؛ یکی کمتر؛ یکی بیشتر؛ و یکی خیلی بیشتر. اما آقای عزیزی ِ عزیز! هنر آناست که چگونه با دشمن برخورد کنیم؛ دیگر اینکه باور کنید و باور کنیم که بنیادیترین دشمن ِ انسان، خودِ انسان است. بزرگترین دشمن ِ پزشکان، کارکردِ خودِ پزشکان است. بزرگترین دشمن ِ سران ِ کشور، کارکردِ خودشان است. بزرگترین دشمن ِ یک خوانندهی هنرمند، شیوهی خواندنش است... هرگز نمیخواهم بگویم دشمن ِ بیرونی، پنداری بیش نیست. نه. دشمن ِ بیرونی، هست و گاهی، بسیار هم کارا است. اما اگر انسان، خودش، همواره نیکخواهِ خود و دیگران باشد و هوشمندانه برخورد کند و بهجا بتازد و بهجا بنوازد و در کنار همهي اینها، لغزش ِ خویش را بپذیرد و پیوسته و پیوسته، خود را بازسازی کند، دیگر، چندان کاری از دشمن ِ بیرونیاش بر نمیآید.
آقای عزیزی ِ عزیز! کاری که تو با بازیکن ِ خودت کردی، کاری نبود که یک مربی ِ بزرگ و شایسته میکند! میدانی چه کردی؟؟!! بازیکنات را جلوی هزاران نفر کوچک کردی، به بهانهی دلسوزی!! باورکردنی نیست!! آقای عزیزی! بهانهی اینکار تو چه بود؟!! دلسوزی؟؟!! بهای اینکار تو چه بود؟؟!!! کوچککردن ِ بازیکنات؟؟!!! شاگردت را ادب کردی بهبهای کوچککردنش؟؟!! بهبهای لهکردن ِ شاگردت؟؟!! آیا مربی میتواند شاگردش را به بهانهی تربیت، جلوی چشم هزاران نفر، کوچک کند؟؟!! آقای عزیزی! هیچ میدانی آن بازیکن ِ سربهزیر و گریان و کوچکشدهات، انسان بود، انسان؟! هیچ میدانی این روش ِ تربیت، مالِ چهار صد سالِ پیش است؟! هیچ میدانی تو فقط و فقط مربی ِ بازیکنات هستی، نه ارباب؟؟!! هیچ میدانی این اربابانِ کهن بودند که از سر ِ دلسوزی، نوکرانشان را ادب میکردند و کوچک میکردند؟! آقای عزیزی! هیچ میدانی تو اکنون جامهی مربیگری بر تن داری؟! به آینه نگاه کردهای؟! هیچ میدانی دیگر بازیکن نیستی؟! هیچ میدانی جایگاهِ بازیکن و مربی، یکی نیست؟! هیچ میدانی زمان و مکان و جایگاهِ انسان، بر رفتار و کردار و سخناش، کارگر میافتد؟! هیچ میدانی که رک و راستبودن، خوب است، اما گاهی، اگر بیش از اندازه شود، به ابلهی نزدیک میشود (که دور از تو باد!)؟! و هیچ میدانی رک و راستبودن در لباس ِ مربیگری، همان رک و راستبودن در هنگامی که بازیکن بودی، نیست؟!
آقای عزیزی! کاری نداریم که مدیرعامل ِ شما، آقای شفق، چه کرده است. تو چرا با بازیکنات کاری کردی که کاهنانِ پشتِ کوه هم نمیکنند؟! تو، حماسهساز ملبورن در نبرد با بیگانگان بودی و هستی، و نه در جنگِ تابرابر با بازیکن ِ بیپناه و سربهزیر و گریانات!! تو دروازبانِ ماتزدهی ملبورن را کوچک کردی؛ کوچککردن ِ بازیکنِ مشهدیات دیگر چه بود؟!! نکند مشهد را با ملبورن، یکی گرفتی؟!! تا آنجا که ما میدانیم، آن بازیکن ِ بختبرگشتهی کوچکشدهی گریان و سربهزیر تو، بازیکن ِ مشهدی ِ خودت بود، نه دروازبانِ استرالیا!!... و آنگونه که نقشه نشان میدهد، آنجا، همدان بود، نه ملبورن!! و وای بر تو و وای بر همهی ما که تنها جایی که یک استاد، شاگردش را پیش ِ چشم ِ هزاران نفر، خرد و خمیر و له کرد،یک مربی از مشهد مقدس بود!!!
باید خداداد، بهخوبی بداند که آنهمه پیشینهی خوب و درخشان، همگی، داشتهها و داراییهایی است که خدای خداداد به خداداد داده است. و شوربختانه، خداداد، این را، کمی، بلکه بیشتر از کمی، فراموش کرده است!! خداداد فراموش کرده است که "داشتههای خدادادی"اش، داراییهایش نیستند؛ "بهرهبردنِ درست" از آنهاست که دارایی ِ راستیناش است. خداداد غافل است که اگر رک و راست و پوستکنده سخن میگوید، باید از این داشتهاش، به نیکی بهره ببرد. هنری نیست که انسان، تنها و تنها، رک و راست باشد!! رک و راستبودن، کی؟! کجا؟! چگونه؟! چه اندازه؟!... خداداد نمیداند که هرچه که دارد (رکبودنش، فوتبالیستبودنش، پرآوازهبودنش، و...)، دارایی ِ خدادادی ِ اوست! خداداد نمیداند که باید از داراییهای خدادادی ِ خویش، بهترین بهره را ببرد! خداداد نمیداند که دارایی، چه بسا کارایی ِ آدمی را پایین بیاورد!! خداداد، نه تنها خداداد، که بسیاری از آدمها نمیدانند که کارایی، به "دارایی" نیست؛ به "بهرهبردن درست" از دارایی است. چه بسیار دانشآموختگانِ باهوشی که هرگز از پستانِ هوش ِ خویش، ندوشیدهاند! چه بسیار دانشآموختگانِ پولداری که بر خرمنی از سکه و اسکناس نشستهاند و چندباره، پشتِ کنکور، پشتک زدهاند! و چه بسیار بیپولهایی که در آزمونِ کنکور، با چشم و دلی پر از روشنایی و نور، رتبههای یک رقمی و دو رقمی آوردهاند!
آقای عزیزی! تو بازیکن ِ بزرگی بودی؛ تو بازیکن ِ دوستداشتنی ِ مردم بودی؛ تو پاسهای زیبایی میدادی و گلهای زیبایی میساختی؛ تو خیلی چیزها بودی آقای عزیزی! خیلی چیزها! و هنوز میتوانی باشی؛ اگر، و فقط اگر خودت بخواهی!