بیهیچ گمانی بر آنم که حجازی، در فوتبال ِ کشور، و بهویژه، در استقلال، نامی بزرگ و ماندنی بوده و خواهد بود. و بیهیچ گمانی بر آنم که بسیاری از دشمناناش، چنان ناتوان و کوچکاند که جز گرد و غباری، هرچند، گاه توفانی، از آنان بر نمیآید. اما دیدنِ کاستیها و لغزشهای بزرگان و نگفتنشان، اگر دشمنی ِ با آنان نباشد، بیگمان، دوستی با آنان نخواهد بود.
آقای حجازی در گفتگو با خبرنگاران، باز هم از دشمنانِ بیرونی گفتند! بیهیچ گمانی، بدخواهان و دشمنانِ حجازی بیکار نیستند و پیوسته در کارند که کار او بر آورند. اما پرسش ِ بنیادی این است که آیا آن زمان که حجازی سرمربیگری ِ استقلال را پذیرفت، نمیدانست که هزار و یک دشمن دارد؟! آیا نمیدانست که کار ِ کارستاناش این است که استقلال را باید با همین هزار و یک حاشیه بگرداند؟! آیا نمیدانست در استقلال، هزار ساز ِ ناساز برایاش خواهند نواخت؟! آیا نمیدانست دهها سخن ِ سخت و سرزنشآمیز، بهانگیزهی ستیز با او، بر زبانِ دوست و دشمناش رانده خواهد شد؟! آیا اینها را نمیدانست و آمد به تیم ِ بزرگی چون استقلال؟! و آیا حجازی، آن اندازه بزرگ نیست که مردانه بایستد و سرسختانه، پشتِ همهی دشمناناش به خاک بمالد و استقلال را با همهی کارشکنیهای دشمناناش، به قهرمانی نزدیک کند؟!
در نوشتهی پیشین آوردیم که ناصرخان حجازی، کمابیش، فرافکنی میکند و پی در پی، پیمانهی پر از پندار ِ خویش سر میکشد. و گفتیم که فرافکن، آن کس نیست که دشمن ِ بیرونی را یکی از علتهای ناکامی بداند. دشمن ِ بیرونی، بیگمان، هست و سخت و استوار، در کمین ِ انسانهای بزرگاست. اگر کسی دشمن ِ بیرونی را پنداری بیش نداند، خود، بیگمان، دچار ِ پنداری پوک و پوسیده شده است! فرافکن، آن کس نیست که ریشهی ناکامیها را در دشمناناش نیز میبیند. بخشی از ناکامیها، بیگمان، به دشمن ِ بیرونی برمیگردد. فرافکن، به راستی و درستی، آن کسی است که ریشهی ناکامیها را، تنها و تنها و تنها، دشمن ِ بیرونی میداند!!
آقای حجازی! از تو پرسشی داریم که کاش میشد پاسخاش بشنویم: تو زمانی نامزدِ ریاستجمهوری شدی. بیگمان، دغدغهای سیاسی داشتی که پا پیش گذاشتی و نامزد شدی. اکنون از تو میپرسیم که اگر سرانِ سیاسی ِ یک کشور، تا پنجاه سال، چندان نتوانند به دادِ مردم برسند اما پیوسته بگویند که دشمنانِ بیرونی نمیگذارند کار کنند، سخنشان را میپذیری؟! آیا از آن سران نمیپرسی که پس چرا بر سر ِ خوانِ گستردهی کشور نشستهاید؟! مگر جز این است که سرانِ یک کشور، بههرروی، چه دشمن ِ بیرونی باشد و چه نباشد، باید پاسخگوی ناکامیها باشند؟! اگر اینگونه باشد که سرانِ یک کشور، همواره و پیوسته، زنجیر ِ ناکامیها را بر گردنِ دشمنان آویزان کنند، پس دیگر، "شکست"ِ آنان، کی و کجا معنا دارد؟!
آقای حجازی! چرا پیوسته میگویی دیگران، 3 سال، زمان داشتند و یک جام آوردند؟! نخست اینکه تو حق نداری حجازی ِ نامدار و بزرگِ ما را با دیگرانی که در اندازههایش نیستند، بسنجی و مقایسه کنی! این چه سنجشی است که گاه و بیگاه میکنی؟!! هیچ میدانی که این مقایسه و سنجش ِ تو نیز، خود، لغزشی بزرگ است که چندان بخشودنی نیست؟! دوم اینکه آن دیگران، که چندان باور به آنان ندارم، استقلال را به ردهی نهم و دهم نبردند. استقلال، در آن 3 سال، بههر روی، همواره در بالاهای جدول بود. افت و نشیبِ استقلال، در آن 3 سال، چندان ناپذیرفتنی نبود. تو نیز استقلال را نه 3 سال، بلکه 5 سال، بدون اینکه قهرماناش کنی، در بالاهای جدول نگهدار! آنگاه ببین که هوادارانِ آگاهِ استقلال، چگونه همچنان هواخواهات خواهند بود. آقای حجازی! تو بهاندازهای بزرگ و دوستداشتنی هستی که اگر استقلال را 10 سال نیز در اندازههای قهرمانی و بالای جدول نگهداری، هواداران، چهبسا شکیبا باشند و همچنان تو را بخواهند. چرا که تو، حجازی ِ نامدار و بزرگ و دوستداشتنی ِ فوتبال ِ ایران هستی.
فرافکنی، گویی سرشتِ ما ایرانیها شده است! گویی همهی ناکامیهای ما در سیاست و اقتصاد و فرهنگ و ورزش، ریشه در دشمنانِ بیرونی دارند!!! تا میخواهی از تاریخ ِ تاریکِ چند صدسالهی این سرزمین، سخن بگویی، میگویند کار، کار ِ انگلیس بوده است!! این سخن، درست است. دشمنانِ بیرونی، بیکار نبودهاند. اما و هزار اما، بهراستی، ریشهی ناکامیهای ما، تنها و تنها و تنها، آنها بودهاند؟! آیا ما ایرانیها، در همه چیز، گل سرسبدِ آفرینشایم و هر چه بدی و آلودگی هست، از بیگانگان است؟! سخنانِ علی دایی در فصل ِ گذشته را همه به یاد داریم که چگونه فریاد میزد: "نمیخواهند تیم دایی قهرمان شود"! و دیدید که در پایانِ فصل، از کار و کردار و سخن ِ خویش، پشیمان شد. سخنانِ قلعهنوعی را همه به یاد داریم که پیوسته فغانش بلند بود که دستهایی در کار است که نمیگذارد استقلال نتیجه بگیرد! علی پروین را که دیگر همه بهخوبی یادمان هست که چهها میگفت و چه فریادها میزد و داد از بیدادِ دشمناناش داشت!
اکنون، آقای حجازی! نوبتِ توست. بیا و تو، دیگر، اینگونه نباش! آیا صدایمان را میشنوی؟! آقای حجازی! کمتر به دشمنانِ بیرونیات بیندیش! کمتر از آنان بگو! کار ِ خویش را سخت و استوار به پیش ببر و استقلال را سرفراز کن! اگر کامیاب شدی، خدای را سپاس میگوییم و از تهِ دل، پشتیبانات هستیم؛ و اگر خدایینکرده ناکام شدی، مرد و مردانه، علتِ ناکامیها را هم در بیرون از خودتات جستجو کن، و هم در درونِ خودتات! آقای حجازی! بگو که دشمنانات در کمیناند! بگو که نمیگذارند چندان کار کنی! چرا که همه میدانند که دشمنانات بیکار نیستند. اما این نیز بگو که شاید لغزشی در کار ِ خودت نیز باشد که نمیتوانی با بودنِ کارشکنیهای دشمنانات، کار کنی. بگو که برهانی "گلنزن" است؛ اما این نیز بگو که شاید تو نتوانستی برهانی را راه بیاندازی. بگو که جباری، جباری ِ همیشگی نیست؛ اما این نیز بگو که شاید تو نتوانستی جباری را جباری ِ همیشگی کنی. بدان که با اینگونه گفتن، بزرگ و بزرگتر خواهی شد و بیش از پیش در دلها خواهی نشست. و بدان و آگاه باش که اگر استقلال را با همهی فراز و نشیبهایش، کمابیش، بالای جدول نگهداری (نه در میانهی جدول!)، نویسندگانِ راستگفتارِ ورزشی، که دلسوز و خواهانِ راستین ِ تو هستند، در سختی و آسانی، سخت پشتیبانات خواهند بود. آقای حجازی! فراز و نشیبِ یک تیم، طبیعی است؛ اما کدام فراز و نشیب؟!! افتِ یک تیم، طبیعی است؛ اما کدام افت؟! اگر "فراز" ِ تیم ِ بزرگی چون استقلال، با مربی ِ بزرگی چون حجازی، "قهرمانی" است، "نشیب"اش چیست؟! رتبهی نهم و دهم؟؟!!! آقای حجازی ِ عزیز! این "نشیب"ی که تو در سرازیریاش هستی (نهم و دهم!!)، هرگز در اندازههای تیم ِ بزرگی چون استقلال و نام ِ بزرگی چون حجازی نیست! آقای حجازی! روندی که تیم ِ بزرگِ استقلال، در پیش گرفته، چندان فراز نیست؛ بیشتر، نشیب است!
آقای حجازی! سخت و استوار و آهنین، بهپیش برو! کمتر از دشمنات بگو! هیچ یادت هست که دشمنات نیز درست همینگونه بود؟!! تو دیگر چرا چون دشمنات سخن میگویی؟! آقای حجازی! اگر کارشکنی ِ دشمنانات را میبینی و از آن میگویی، بگو! اما لغزش ِ خویش نیز ببین و از آن نیز بگو! از هر دو بگو! اینچنین، بیش از پیش، بزرگ خواهی شد. و بدان که نویسندگانِ نیکاندیشه و دلسوز، بیامان و بیگمان، پشتیبانات خواهند بود.