شعار ِ خوشترکیب و فریبای "مربی وطنی"، مدتهاست که از زبان ِ شور ِ شیریندهنان ِ خردگرا (!) شنیده میشود. بیاییم و اندکی بپردازیم به این ترکیب ِ بختبرگشتهی افتاده در تور و تلهی فوتبال ِ نیمهجان ِ ایران ِ عزیزمان.
مربی، یعنی پرورشدهنده و تربیتکننده. وطن هم که معنایش روشن و آشکار است؛ یعنی جغرافیای مشخصشدهای که جمع ِ کثیری در آن، با قوانین ِ خاصی، زندگی میکنند و نسبت به خارج از آن جغرافیا، خودی شمرده میشوند. خب! با این دو خط توصیف، کدام ایرانی ِ وطن دوستی است که راضی شود پرچم ِ سبز ِ تربیت و مربیگری را به دست ِ غیر ِ خودی بدهد؟! اما نکته اینجاست که "خودی"، خود، مبهم است و ناروشن. مراد از خودی چیست و کیست؟ آیا خودی، کسی است که از کسان و دوستان باشد؟! آیا خودی، فردی است که فردا و فرداها، همواره و فقط، بر راه ِ ما باشد و در راه ِ ما گام بردارد؟! آیا خودی، انسانی است که در زبان، از علم و کارشناسی و مشاوره بگوید و در نهان، تنها با سنتهای دستنخورده و بازخوانینشده، انس و الفت داشته باشد؟! آیا مربی ِ خودی، کسی است که به نام، علیاکبری است و به کام، بر همان سبک ِ علیاصغری زندگی میکند؟! نکند مراد از خودی و ایرانی، کسی است که هفتهبههفته، ته ِ جیبهایش را با سوزنی کلفت و نخی کلفتتر (!) میدوزد؟! نکند مراد از خودی، آن ایرانی ِ مسلمانی است که هیچوقت، مجلس ِ عزاداری ِ عاشورایش تعطیل نمیشود و هرگز قیمهی شب ِ تاسوعایش کم نمیآید و مکه و مدینهاش سر ِ جایش است تا بتواند سر ِ بزنگاه، درست سر ِ دقیقهی نود، قسم به مکهی جانها و کعبهی دلها، بخورد و دل ِ سادهی سادهلوحان برباید؟!! آیا مربی ِ ایرانی ِ خودی، کسی است که خلعت ِ زیبای خدمت، بر تن میکند و خویش را در رؤیای خام ِ خویش، امیر ِ قلعهی قلدران بپندارد؟! ... آری؛ ما اگر ایرانی بودن را این مقدار حیاتی میدانیم، پس چرا اینچنین، به جان ِ هم افتادهایم؟! ما اگر شیفتهی ایران و ایرانی هستیم، پس چرا اینگونه، یکدیگر را خراب میکنیم؟! پس چرا چشم ِ دیدن ِ یکدیگر را نداریم؟! اگر عاشق ِ ایرانیم، چرا بر سر ِ تیمملی ِ فوتبال، کسی را نمیگذاریم که در اسم و عنوان و شهرت و علم، بزرگ باشد و در حد ِ تیمملی؟! نه؛ نه؛ قصه، این نیست که میبینیم و میشنویم. قصه، قصهی دیگری است. قصه، قصهی عقدهگشاییها و کینهورزیهاست. قصه، قصهی جیب است و جارو. قصه، قصهی غریب ِ غروب ِ خورشید در وقت ِ بیهنگام ِ سپیدهدم است!! آری؛ قصه، قصهی غربت ِ علم است.
بگذاریم و بگذریم و سخن، کوتاه کنیم و مراد ِ خویش، عریان و عیان، برملا سازیم. ای ایرانیان وطندوست! ای وطندوستان ِ ایرانی! همه میدانیم که مربی ِ ایرانی، بهتر از خارجی است. این را هیچ کس نمیتواند رد کند. اما و هزار اما، چرا این نکتهی ساده، اینقدر سخت فهمیده میشود که مربی تیمملی، باید در اسم و عنوان و افتخار، و نیز در علم و فن و تجربه، کم یا بیش، در حد و اندازههای بازیکنان باشد؟! چرا مثلا" آریهان را هرگز مربی ِ رئال مادرید نمیکنند؟! آیا او، مربی ِ ناتوانی است؟ هرگز! آریهان، مربی ِ توانایی است اما در حد ِ تیم ِ رئال نیست. آیا فهم ِ این حرف ِ ساده، خیلی مشکل است؟! بار ِ دیگر، به زبانی سادهتر و روشنتر میگویم: مربی ِ تیم ِ بزرگی مثل ِ ایران، باید توان ِ علمی و فنیاش بیشتر از بازیکنان، و یا دستکم، نزدیک به آنان باشد؛ باید از نظر ِ اسم و شهرت و اعتبار، کمی کمتر یا بیشتر، در حد ِ تیم ِ بزرگی مثل ِ ایران و در حد ِ بازیکنانِ آن باشد؛ باید از نظر ِ روانی، مسلط بر بازیکنان باشد؛ باید اقتداری طبیعی، و نه مصنوعی، داشته باشد. هارت و هورت و دار و دسته جمع کردن، اقتداری ساختگی و شیشهای است که دیریازود، خواهد شکست. آری؛ اینها، نکاتی است که خیلی هم خرد ِ جمعی و فردی نمیخواهد ؛ فقط چشمی باز، در سر میخواهد و چشمهای زلال، در دل.