|
در کمال ناجوانمردی !
Nov 07,2007 00:00
by
afshin
میخواهی که بگذاری«ماه بتابد و سگ عوعو کند»، اما نمیتوان... به هزار دلیل؛ یکیاش اینکه وقتی دشنهای، پوست و گوشت آدمی را همین نزدیکی پاره میکند دیگر نمیتوانی به تحمل پارس سگها بسنده کنی چرا که صحبت سرما و دندان است... ساطوری کردن یک خبرنگار کرمانی برای خودش یک وقایعنگاری میخواهد؛ نه یک واقعهنگاری عاشقانه. چیزی میخواهد شبیه «وقایعنگاری یک جنایت از پیش اعلام شده» ولی کدام شاعر فقیر میتواند صحنهی رقص دشنهها روی پیکر نیمهجان یک ورزش نویس را به غزلی ناب تبدیل کند؟ ما سراغش را نداریم! آخرین شمارهی کرمان ورزشی را ورق میزنم. به تاریخ 9 آبان یعنی سه روز قبل از نوازش نوینِ سردبیر. در کنار اخبار ورزشی استان، روی سهتیتر ناچاری توقف کنی که بوی نقد و تحلیل جدی میدهند: 1- پس از استعفای انصاری معاونت فنی ادارهی کل تربیتبدنی استان؛ چرا معاونین با مدیر کل نمیتوانند کار کنند. 2- در روز تجلیل از قهرمانان ورزش استان کرمان؛ از یک ورزشکار تقلبی تجلیل شد. 3- جناب آقای رئوفینژاد استاندار محترم استان کرمان؛ ورزش کرمان را با اهداف دولت محترم تطبیق دهید به هر حال نظرش را نوشته، عمدتا در مورد عملکرد کمال جوانمرد مدیر کل تربیتبدنی استان کرمان و نقدهایی که از آن منظر به نحوهی مدیریت ایشان دارد است. میخواهی که بگذاری«ماه بتابد/ سگ عوعو کند» اما نمیتوانی... اینجا، تنها واقعیت عینی همان سامسونتی است که بین دشنه و صورت حایل شد و اگر نبود، لابد حالا ورزشینویسان کرمانی پیراهن سیاه بر تن کرده بودند. یا همان شریان و ورید فمورال پاره شدهای که معلوم نیست تا کی بتواند خونرسانی به پای چپ را تاب بیاورد. شاید هیچ حقیقتی، زلالتر از عقربههای فشارسنجی که فشار خون را زیر 6 نشان میدهند نباشد. یا فغان مادری که میگوید: اگر این اتفاق برای یکی از فرهنگیها میافتاد، خاک کرمان را به توبره ميکشیدیم. رضا عوضپور، صریح حرف میزد؛ از آنهایی که در هفتههای اخیر با تماس و پیامک تهدیدش کرده بودند از پیشنهادایی که برای انتشار ویژه نامههای فصلی سفارشی و درآمد 10 میلیون تومانی شده بود و نپذیرفته بود. از همکارانی که همین امسال، ماشین ایشان را له کردهاند و شیشهی خانههایشان را شکستهاند و لابد خوشحال هستند که خانوادهشان هنوز سالم هستند( وقتی اینها را میگفت امید و سعید کنار تختش با لبخند تلخی قطرههایی را میشمردند که از کیسهای خون به سمت رگهای سالم مانده جریان داشت) ضجههایش اما بوی ناله نمیداد، هنوز با همان دقت نوشتارش، وقایع را به سبک یک «جنایت از پیش اعلام شده» تعریف میکرد... دو نفری روی سینهاش نشسته بودند با دشنهای در دست و گفته بودند سزای دخالتهایت همین است! برایش ترانهی خونینی سروده بودند؛ در کمال ناجوانمردی... میخواهی که بگذاری «ماه بتابد و سگ عوعو کند» اما نمیتوانی... یعنی این مانیفست«گوشها کر، چشمها بسته» نمیگذارد؛ چه کسی میتواند شکایت کند چند قطرهی خون ـ تو بخوان نَفَس ـ مهمتر است یا نگاه و خبری که یک خبرنگار یا نویسنده به جامعهاش هدیه میکند: ثابت کردنی نیست؛ که نهایت این جدل، بحث «نسبیت عشق» است که جان و مال و نام، فدیهی گریزناپذیری است. اینها مشتهایی نمونهی خرواراند. از توجیه وسیله با ابزار هدف؛ اصول بلشویکی را نباید حتما در شناسنامهی آدمها بنویسند. بچههای خبرنگار به شوخی میگفتند: توصیههای ایمنی را جدی بگیرید... شوخی سیاهی است؛ مثل قیر به روح آدم میچسبد. انگار بکارت یک ایل به تاراج رفته باشد... |