روزگار بی‌تختی!به بهانه‌ی 17 دی‌ماه سالروز وفات غلامرضا تختی!
Jan 06,2008 00:00 by afshin

هر سال می‌آییم پای مزارت، به طعم حلوایت عادت کرده‌ایم لابد... می‌دانی برادر، بعد از تو دیگر کسی جرات نمی‌کند ادعای پهلوانی داشته باشد. تو حق مروت را چنان برای مردم تمام کرده‌ای که بعد از چهل سال هنوز هم چله‌نشینی‌ات فرصتی یگانه است.

غلامرضا جان! کف‌گیر به ته دیگ خورده است. حالا دیگر قهرمان سوخته‌ی مُفنگی را از ینگه‌ی دنیا دعوت می‌کنند که بیاید کنارسفره‌ی نفت و نفسی تازه کند؛ ما هم لابد باید هورا بکشیم و به خیابان‌ها برویم مثل آن وقتی که تو از تولیدو بی‌مدال برگشتی و فرودگاه مهرآباد جمعیتی را شاهد بود که تا آن موقع ندیده بود؛ تو برایشان دست تکان می‌دادی و جلال بعدها برایت گفت که «در بودنِ او، همه‌ی نبودن‌هایمان را از یاد می‌بردیم»

راستش تو عوضِ همه‌ی نداشتن‌ها، بودی! تو بیشتر شبیه ما بودی، از جنس ما بودی، میان ما بودی، انگار خودِ ما...

حالا ژنرال خانی‌آباد، برای مربی‌گری فوتبال مس مهریه‌‌اش را بالا و پایین مي‌کند، انگار دعوای خواستگاری از عروس فقط بر سر این‌ها بوده است؛ حرف دیگری هم مگر هست؟

چشم کرمانی‌ها روشن که مهریه‌‌ی قلعه‌دار نویشان، معادل یک سال سهام عدالت ده هزار نفر است! آن هم نقد، نه عندالمطالبه! وقتی پدر ورزش ایران از بابای مس کشور می‌خواهد مربی دُردانه‌اش را نیمکتی مسی ببخشد، «رجوع» فردای «طلاق» هم برای آن‌ها امر واجب و آسانی می‌شود ... روزگار عجیبی است  غلامرضای غریب! مگرنه؟

مملکتی که تختی‌هایش تمام شده باشد، باید هم دنبال «مارادونا» بفرستد...

غلامرضا جان، این سال‌ها قهرمانان شایسته‌ای داشته‌ایم، بچه‌هایی که روی تشک‌ دلمان را می‌لرزاندند و وقتی چهار گوشه‌ی تشک را می‌بوسند هم... ولی نمی‌شود! می‌دانی آن‌ها سیاست‌مدارند! قهرمان شده‌اند، تحصیل کرده‌اند، و حالا مقامی در مجلس، منصبی در شورا، یا دست کم یک قرارداد نان و آب‌دار دارند! آن‌ها همه‌چیزشان تمام است؛ خانه و زندگی، عشق و سیاست، سخن‌وری و باند بازی... این آخری خیلی‌هایشان را دستِ آخر لو می‌دهد! می‌دانی این‌جا نمی‌شود هنگامه‌ی انتخابات بی‌نظر ماند؛ دلت را دو دستی می‌ریزی روی تابه، تا از آن خوراک خوش برای کاندیداها بپزند...

از آبرویی که به جماعت گوش‌شکسته دادی، خیلی‌ها مدیرکل شدند اما حیف که بعد پهن کردن تشک‌کشتی یادشان می‌رود، شاید هم المپیاد و آجرچینی مجالشان نمی‌دهد. مدیرانی که فقط گوش‌هایشان شبیه تختی است ...

پهلوان خانی‌آباد! پانزده سال پیش رفتیم دیدنِ عمه نرگس‌ات؛ تازه آب مروارید عمل کرده بود. دعا گرفته بود تا خوابت را ببیند. و دیده بود! «داداش توی یک باجه بود، خیلی‌ها دور و برش بودند. پیراهن سفید خال خالی آستین کوتاه تنش بود. اصلا معلوم نبود مرده باشد. گفتم: داداش چه کار می‌کنی؟ گفت: هر کس سراغ مرا گرفت بگو بعد از ظهرها بیاید سرم خلوت‌تر است. قسم‌اش دادم: خودکشی کردی؟ گفت: نامردا کشتنم، پشتم آمپول زدند، سه دفعه گفت: نامردا، نامردا، نامردا.» خاطرات عزیز خانوم ـ مادر تختی ـ را تعریف می‌کرد؛ «روز تولد امام رضا (روز تولد تختی هم هست) های می‌زد؛ دست آخر سه روز بعد از فوتِ آقای طالقانی تمام کرد»

یادت به خیر جهان پهلوان ما ...