وقتی قلعه‌نوعی «مس» و «کرمان» را فراموش می‌کند
Jan 13,2008 00:00 by afshin

کرمان؛ کافه بین راهی

چه جریان‌سازی عجیبی رخ داده است! چه جلوه‌های ویژه‌ی قشنگی دارد! مرحبا به هنر پیشه‌هایش!

این جهانگیرخان کوثری، مرد نازنینی است؛ آدم را شیفته می‌کند؛ مثل «موی عاقل» می‌ماند! میشکا و موشکا یادتان هست؟

خیلی وقت نیست که «ورزش از نگاه دو» فرهاد کاظمی را آورد و بعد برایش نوشتند:«تقصیر تو نیست فرهاد خان، آسمان کرمان بی‌ستاره شده» حالا هم حکایت امیرخان قلعه‌نویی، همان حکایت است! او هم رفیق راه‌های عاطفیِ کرمانی‌ها نیست! امیرخان جمعه‌ شب نشست کنار بابای باران و گفت: به پاختاکور برنامه داده‌ام، اگر به توافق برسیم از خرداد ماه می‌روم! ژنرال البته به سوال کوثری که از قراردادش با مس کرمان می پرسد پاسخی نمی‌دهد! حتی اسم «مس» و «کرمان» را هم در این دو ساعته تلفظ نمی‌کند! ببینید ما کرمانی‌ها چقدر بیچاره شده‌ایم! کسی نیست بگوید امیرخان کجای ذهن زیبای تو جا داریم؟ تو مثلا مربی تیم ما شده‌ای و با ما قرارداد چندصدمیلیونی داری! چند روز قبل افشین قطبی در پاسخ خبرنگاری که پرسیده بود نظر شما راجع به نیمکت تیم ملی چیست، گفته بود: من با پرسپولیس قرارداد دارم و بهتر است روی تیم خودم تمرکز کنم! نگاه کنید تفاوت فرهنگ و اخلاق را! ژنرال نیامده نشان می‌دهد که به کرمان به تیمش به چشم یک کافه‌ی بین راهی نگاه می‌کند؛ دو ساعت تمام می‌نشیند و از تیم ملی، استقلال و پاختاکور و هزار دغدغه‌ی دیگری می‌گوید اما از کرمان: صم‌ٌوبکمٌ! شاید او تصور می‌کند چون در تهران و استودیوی شبکه‌ی دو نشسته پس دیگر در دیدرس کرمانی‌ها نیست! جالب این‌جاست که باشگاه پاختاکور چند روز قبل رسما اعلام می‌کند که سرمربی سابق تیم ملی ایران فقط برای دیدن یکی از دوستانش که سمتی در باشگاه دارد آمده و هیچ مذاکره‌ای با ایشان انجام نگرفته است. خیلی‌ها می‌گویند او در دامن پدر ورزش ایران سیاست‌بازی را آموخته است و نیمکت مس هم به سفارش ایشان، مهیای حضور ژنرال شده! به هر حال دُردانه‌ی آدمی که خودش را درحد «بلاتر» می‌داند نباید بیکار بماند!

اما حالا که رویای مدیریت یک مربی بزرگ بر سه تیم تحت‌الحمایه‌ی کارخانه‌ی مس (مس‌‌سرچشمه، مس رفسنجان و مس کرمان) رنگ باخته، ما هم مثل نیک‌نفس باید با شرایط جدید کنار بیاییم!

اما شما فکر می‌کنید این قرارداد از سر شعور و انتخاب آزاد بود یا به جبر یک اراده‌ی بیرونی و یا پخمگی؟ شاید هم همان مانیفست جهان سومی: شما آزادید همان را که ما می‌خواهیم انتخاب کنید... هر چه باشد حالا دیگر عزیزمان را به او سپرده‌اند؛ ما هم لابد آن‌قدر احساس عاطفی نسبت به عزیزمان داریم که جلوی چشم قاضی ـ بخوانید «مردم» ـ آن‌قدر دست و پایش را نکشیم که کنده شود!

ما از دست این بازی‌های کثیف خسته جان شده‌ایم، اما اگر فرداروزی صدای این طبل درآمد و خیلی‌ها را رسوا کرد، آن‌و‌قت برای خفقان (یا به قول عوام خفه خون) گرفتن‌های خودی دستاویزهای قشنگی داریم؟