|
از مينيكس تا ايشيزاكي!مطلبی ظنر از احوالات فوتبال ایران!
Feb 20,2008 00:00
by
چیا فؤادی
چيافوادي/خبرگزاری پارس فوتبال
به لحظههايي از برنامه 90 دوشنبه شب توجه فرماييد: «بنده قبل از اينكه فوتباليست بشم، دكتر جراح ارتوپتي! بودم كه ميومدم مينيكس و تاندول و اينا عمل ميكردم، دوستان اصرار داشتن ديدن دست و فرمون ما بدك نيست گفتن بيا انيميشن بساز، ما هم رفتيم تو كار كارتون و انيميشن، اول كار خيلي سخت بود اما خب تلاش كرديم، پسر شجاع ساختيم، سري سوم تام و جري ساختيم و اوج كارمون ساخت كارتون فوتباليستها بود كه بنده خودم تيم شاهين رو ارنج ميكردم. شخصا به «سوباسا» خط ميدادم و ديديد كه چطوري تيم ملي ژاپن از بازيكنان تيم شاهين كه «سوباسا» و «تارو» شاخصترين اونا بود» قهرمان جام جهاني شدند. البته حق «ايشيزاكي» بود كه تو اون تيم باشه اما خب چون منو ياد حضور استاد اسدي انداخت ديگه دعوتش نكردم. خلاصه اينكه دوستان خيلي اصرار دارند كه من به تيم ملي برگردم اما خب هم ميدونند كه نبايد برگردم. داستان قضيه برخورد مدير باشگاه پاختاكور با مدير روابط عمومي اين باشگاه رو سر من باور نكنيد. در ضمن خوشبختانه سوباسا و تارو و ايشيزاكي مينيكس نداشتند تا عملش كنم...»
رييس خواب آلو (د)! دوشنبه شب – ساعت 40:23 منزل رييس فدراسيون فوتبال: فرزند جناب رييس: بابا، بابا، پاشو، عادل فردوسيپور داره همش زنگ ميزنه ميخواد باهات مصاحبه كنه... جناب رييس: ولم كن، خستهام، ميخوام بخوابم فرزند جناب رييس: بابا مگه تو رييس فدراسيون فوتبال نيستي؟ جناب رييس: الان نيستم، چون خوابم مياد، ولي وقتي از خواب پاشدم هستم چون خوابم نمياد. فرزند جناب رييس: بابا داره آبرومون ميره، فردوسي هي داره ميگه آقاي كفاشيان گوشي رو بر نميداره جناب رييس:ولش كن، زياد حرف ميزنه، تلويزيون رو خاموش كن. فرزند جناب رييس: بابا؟ فكر نميكني ملت بگن رييس فدراسيون فوتبالي كه در حين فوتباليترين برنامه تلويزيون خواب باشه، بهدرد نميخوره؟ جناب رييس: اونا از كجا ميخوان بفهمن كه من خوابم يا بيدارم؟ فرزند جناب رييس: اگر پا نشي من به عادل فردوسيپور اينا ميگم كه تو خوابي در اين لحظه جناب رييس از خواب ميپرد – جناب رييس: نميخواد، نميخواد! خودم ميگم كه خواب بودم... و اينگونه بود كه دوشنبه شب در برنامه 90 كفاشيان اعتراف كرد كه خواب بوده است و به همين خاطر كلمنته بي كلمنته!
FIFA JOON متن نامه واقعي و منتشر نشده محمدرضا ساكت، مديرعامل باشگاه سپاهان به فيفا: با سلام Khedmate Jenabe aghaye FIFA: Ba salam va good morning! Be Khedmate shoma Arezam ke ma dar Iran sareman boride shode va az teameman 5 emtiaze be nahagh kam shod east. Be hamin khater az shoma taghaza mikonim Ke 6 emtiaze perspolis ra kam nakoned ta sheroye estinaf 5 emtiaze ma ra bedahad va garna EsteghlalGhareman Mishavad va sare ma bi kolah mimanad! Matne nameyei ke bayad dar resaneha montasher shavad be peyvast ersal mishavad. Lotfan hamahangihaye Lazem ra mabzool befarmaeed. Ba Tashakkor az FIFA Joon Ghorbane shoma: Sakete hamishe saket
با پنبه سر ميبرم آخرين شعر يك شاعر با سابقه در دفتر شعرش: در كوچههاي غربت و تنهايي و آنجا كه دل به ياد گل كوچك و توپ پلاستيكي صورتي ميتپد كسي آمد كه كيسهاي بر دوش داشت او از منتهي اليه شمال شرق جايي كه آفتاب هميشه از آن طلوع ميكند آمده بود و ميگفت: پنبه فروشم او در كوچهها فرياد ميزد: پنبه ميفروشم سركار ميگذارم... او فرياد ميزد و در چشمانش اشك ديده ميشد: ضمن اينكه پنبه ميفروشم با پنبه سر ميبرم همه راسر كار ميگذارم فابيو كاپلو را رنگ ميكنم و ماتئوس تحويل ميدهم كلمنته را رنگ ميكنم و قلعهنويي تحويل ميدهم و اينگونه روزگارم ميگذرد. به عكس نویسنده توجه نكنيد چون اين اشعار ربطي به او ندارد. شاعر هم گمنام است.
حاجي فيروز و حاجي پيروز كلاغ پنجرهها يك گفتوگو را از بالاي سر فيروز و پيروز براي ما آورده است كه شنيدن آن خالي از لطف نيست؛ پيروز: آقا فيروز؟ فيروز: جان فيروز؟ پيروز: پس من كي از رو نيمكت ميرم تو زمين؟ فيروز: هر وقت بال در بياري. پيروز: آخر من كه بال ندارم. فيروز: راست ميگي، تو هميشه امتحان داري. پيروز: آخه ميخوام بازي كنم. فيروز: بازي، بازي با دم شير بازي؟ پيروز: منظور شما دم پرسپوليسيهاست؟ فيروز: اونها شير پاستوريزه هم نيستند. پيروز: تيمي كه بازي 3 – صفر رو 3-3 بكنه، معلومه كه شيره. فيروز: نكنه دوست داري بري پرسپوليس؟ پيروز: اخراجم كن تا برم پرسپوليس. فيروز: تو اخراجي، برو پرسپوليس. پيروز: آخه اونا راهم نميدن. فيروز: پس برو خونه استراحت كن. پيروز: آخه مريض نيستم. (يك صداي مهيب شنيده ميشود) فيروز كريمي به توپولوويچ پيوست و تركيد. |