نامه‌اي به يك تماشاچي- آرش راهبر
Mar 21,2008 00:00 by آرش راهبر

آرش راهبر

تو كه حتما خوب يادت هست؛ اولين‌بار توي ورزشگاه آزادي ديدمت. بايد خوب يادت باشد. نشسته بوديم طبقه بالا قسمت 15توماني‌ها. آفتاب مستقيم مي‌زد توي چشم‌هايمان و سكوي بتوني هم از زير آتش‌مان مي‌زد، خصوصا براي من كه بي‌تجربه بودم و زيرانداز نياورده‌ بودم. آره، مي‌گفتم. بازي استقلال بود و صداوسيما. استقلال پنج تا زد و من كه آن موقع ليلي فوتبالي‌ام به رنگ آبي بود كلي صفا كردم.

 يادت هست كه با هم از ورزشگاه برگشتيم. توي اتوبوس شركت واحد كلي داد زدي و خوشحالي كرد. من هم از بازي بعدي ياد گرفتم كه چطوري توي ورزشگاه و روي سكوها داد بزنم. چه لذتي داشت داد زدن. چندباري هم توي امجديه ديدمت. توي اون سال‌ها از اينكه كنار هم مي‌نشستيم لذت مي‌برديم؛ حتي وقتي كه مخالف هم بوديم،‌ آن موقع كه بساط كركري به‌راه بود. حتما خوب يادت هست، چون تو هنوز هم با عشق مي‌آيي ورزشگاه و من برحسب وظيفه. وقتي بر مبناي وظيفه بروي ورزشگاه زياد چيزي يادت نمي‌ماند مثل من. شرمنده‌ام الان چندسالي است كه كنار تو نمي‌نشينم. بايد بروم در جايگاه ويژه و از پشت شيشه بازي را نگاه كنم، توي آكواريوم هستم از تو چه پنهان كه دلم براي صندلي بغلي تو حسابي تنگ شده. اينجا يك‌جوري است. نه مي‌توانم داد بزنم، نه بخندم و نه گريه كنم؛ اما خوش‌به‌حال تو. آزادي، راحتي. من كه دائم بايد حواسم به جزئيات باشد و پاس‌ها را بشمرم و شوت‌ها را به ياد بسپارم. بين دونيمه هم چاي و كيك مي‌دهند، اما هيچ‌وقت مزه آن بستني يخي تگري را نمي‌دهد كه با هم خورديم. از تو چه پنهان در بازي بايرن‌مونيخ و پرسپوليس يكبار ديگر آمدم روي سكوها آنقدر هوار كشيدم كه نگو. منتظرم باش، دوباره بر مي‌گردم پهلويت. راستش دلم حسابي «عشق» مي‌خواهد، عشق فوتبال. از اين وظيفه لعنتي حالم به‌هم مي‌خورد. جاي من را نگه‌دار، دلم مي‌خواهد زود برگردم پيشت، دلم براي آن بستني يخي تنگ شده، دلم مي‌خواهد يكبار ديگر داد بزنم ... بر مي‌گردم، مطمئن باش.