|
حالمان بههم خورد از اين فوتبال!
Mar 21,2008 00:00
by
امیر وفایی
امیر وفایی سپاهان فينال را باخت، در جام باشگاههاي جهان چيزي شبيه زنگ تفريح بود، مربياش را از دست داد و در فوتبال داخلي هم به يك تيم كاملا معمولي و متوسط تبديل شد. استقلال و سايپا مدعيان ليگ ششم بودند. اين ميباخت، آن هم ميباخت. اين مساوي ميكرد، آن هم مساوي ميكرد. آخرسر هم يك تيم پيدا نشد كه يقه مدعيان رقتانگيز را بگيرد و جام قهرماني را بدزدد. سايپا قهرمان شد، استقلال به قهقهرا رفت. زيرپوست پرسپوليس داشت آب ميافتاد كه آنها هم طبق يك رسم ديرينه كادرفني و مديريتي خود را تغيير دادند و از صفر شروع كردند. جامملتها از راه رسيد. از اولش تا آخرش حرفوحديث بود اينكه فلاني با بهماني مشكل دارد، زيرآب هم را ميزنند، بازيكنها باند درست كردهاند، كادرفني عليه بازيكن است و بازيكن عليه كادرفني. تلخترين پيشامد ممكن را تجربه كرديم. حذف در يكچهارم نهايي، آغاز پروسه مقصريابي و گردن مقصرها هم كه يكي از يكي كلفتتر بود. تيمملي را رها كردند و رفتند سراغ سروسامان دادن فدراسيون. هفتهاي يكبار ثبتنام ميكردند و هفتهاي يكبار سلامت تائيد صلاحيتها زير سوال ميرفت و دوباره ثبتنام ميكردند. آنقدر الك كردند كه در نهايت همان دونفري كه بايد ميماندند، ماندند. يكي كشيد كنار و پرده نمايش كسالتبار انتخاب رئيس پايين افتاد. حالا نوبت انتخاب سرمربي جديد بود. قطبي، قلعهنويي، ذوالفقارنسب،كريمي، كلمنته و چندين و چند اسم ديگر. كلمنته آمد، كلمنته رفت، ميآيد؟ نميآيد؟ يكي، دوماه هم اينطوري سرگرم شديم. در نظرسنجي شركت كرديم. بعد يكدفعه غافلگيرمان كردند. علي دايي شد سرمربي تيمملي و ما يك مساوي ملالآور با سوريه در تهران را تجربه كردهبوديم. ليگ جديد هم شروع شده بود. هيچ تيمي شبيه قهرمانها نبود. صدرنشينها پشتسر هم مساوي ميكنند و ميبازند اما بازهم صدرنشين ميمانند. از آن طرف فيفا شش امتياز از صدرنشين كم كرد تا از اين بهبعد بازيكنان خارجي را با جيب خالي به كشورشان نفرستد. چشم يك سرباز را در ورزشگاه فولادشهر درآوردند. بعد دل همه برايش سوخت گفتند: «آخي ... پسر بيچاره» پسر بيچاره هم زود فراموش شد. بعضي از مربيان سرنگ بهدست در اردوي تيمها راه افتاده بودند و امر به دوپينگ ميكردند. يكنفر محروم شد و فرياد زد: «به زور به من تزريق كردند.» بعد آنقدر پيغام «دهانت را ببند» دريافت كرد كه دهانش را بست و دوسال محروم شد. حالمان بههم خورد از اين فوتبال. يعني جايي هست كه يكي، دو هفته خبري از فوتبال نباشد؟ توپ كسي داخل حياط نيفتد و بچهها زير پنجره خانه رجز قرمز و آبي نخوانند؟ يعني جايي هست كه اينچند روز تعطيلي يك سطل بگذاريم كنار دستمان و با يادآوري خاطرات فوتبالي خودمان را در آن تخليه كنيم يا يكي از راه ميرسد و سطل را شوت ميكند و زمين و زمان را بهگند ميكشد؟ |