|
تختی سحر شد برخیز!
Jan 06,2007 00:00
by
arlen
تختی سحر شد برخیز! صبح از کران سر بر زد باز این فلک می چرخد، باز این زمین می لرزد
در سکر رویا راهی، تا گور تو طی کردم بر خوابگاهت دستم، انگشت غم بر در زد
برخیز و این مردم را راهی به کارستان کن وقت سفر شد آنک خورشید غمگین سر زد
از اشک و از همدردی یک کاروان در پی کن فرش و گلیم و چادر چیزی اگر می ارزد
من، خفته سی ساله؟ سنگم بسی سنگین است بر جای مغزم اینک ماری سیه چنبر زد
آیا به یادم داری؟ آن روز؟ آری، آری روزی که مهرت مهری بر صفحه دفتر زد
می رفتی و دنبالت یک کاروان همدردی مرغ دعا از لب ها، تا آسمان ها پر زد
دستان مرد از یاری، جوینده در همیان زد زن آتش بیزاری، در طوق و انگشتر زد
بر دردها درمان ها، از سوی یاران آمد بر زخم ها مرهم ها، دستان یاریگر زد...
ای خفته سی ساله، برخاستن نتوانی باید دم از این معنا، با تختی دیگر زد
ای تختیان برخیزید، با روح تختی همدل وقتی هزاران کودک، بر خون خود پرپر زد...
*سیمین بهبهانی |