اینجا بوی فوتبال به مشام می رسد...
Aug 13,2007 00:00 by شهاب-احمدی

نکته: این گزارش زمانی تهیه شده است که صحبت حضور کمالوند در نساجی وجود داشت. در طول این 1 سالی که به استان مازندران و شهر ساری امده بودم بیشتر شهرهای استان مازندران را دیده بودم اما نمی دانم چرا در طول این 1 سال به قائمشهر نرفته بودم. بالاخره تصمیم گرفتم یک روز صبح تنها هم که شده به قائمشهر بروم و چند ساعتی را در این شهر سپری کنم اما نمی دانستم که این سفر چند ساعته ؛ به یکی از جالب ترین سفر های عمرم تبدیل خواهد شد. سوار ماشین شدم و راه افتادم. ساری تا قائمشهر راه زیادی نبود و حدود ساعت 10 صبح به قائمشهر رسیدم. بوی عجیب و اشنایی در این شهر به مشام می رسید که قدرت تشخیص ان را نداشتم. چند دقیقه ای دور و اطراف گشت زدم که ناگهان یادم امد اینجا تیم فوتبال معروفی دارد... نساجی قائمشهر...اخرین باری که نساجی را دیده بودم زمانی بود که این تیم تابستان سال گذشته در تورنمنتی موسوم به اسکار نود شرکت می کرد و من بازی این تیم را از شبکه استانی دیده بودم. در ان هنگام سرمربی نساجی ناصر حجازی بود که اکنون سکان هدایت استقلال را به دست گرفته است. تصمیم گرفتم با مردم قائمشهر در رابطه با نساجی صحبت کنم چون می دانستم این تیم ؛ تیم بسیار محبوبی است. این در حالی بود که اصلا از ابتدا قصد این کار را نداشتم. گفتم می روم و با مردم گپ می زنم و اگر صحبت های جالبی رد و بدل شد ان را برای پارس فوتبال به رشته تحریر در می اورم. اولین فردی که نظرم را جلب کرد پسری بود حدودا 14-15 ساله... از لباس منچستری که به تن داشت فهمیدم که باید اهل فوتبال باشد. جلو رفتم و به او گفتم می خواهم در رابطه با تیم شهرتان گزارش کوتاهی تهیه کنم. مدتی طول کشید که این قضیه برای پسر جوان هضم شود اما در هر حال او شروع به صحبت کرد:« مدت هاست که منتظریم نساجی بیاد بالا ؛ نمی دونم چی می شه که نساجی نمی تونه بالا بیاد ؛ مربی معروف می یارن نمی شه ؛ بازیکن معروف می یارن نمی شه» گفتم این فصل چه قدر امید داری؟ جواب داد:« بستگی داره سرمربی کی باشه... اگه کمالوند باشه خیلی امیدوار می شم... کمالوند جوونه و می تونه با همین نیروی جوونی تیم و بیاره بالا» وقتی صحبت می کرد رگ های گردنش به طرز عجیبی بیرون می زد. کاملا مشخص بود که چه قدر تیم شهرش را دوست دارد.

با سعید خداحافظی کردم. با خودم گفتم بهتر است به پارک بروم چون معمولا مردم در این جور جاها تجمع می کنند و در رابطه با فوتبال با یکدیگر بحث می کنند(لا اقل در چند شهری که من زندگی کرده بودم این چنین بود).داشتم دنبال پارک می گشتم که ناگهان منطقه ای توجه من را جلب کرد. چند جوان روی نیمکت نشسته بودند و با شور و حرارت خاصی با هم صحبت می کردند. نزدیک که می شدم دعا کردم بحث؛ بحث نساجی باشد.به ان جا که رسیدم خدا را شکر کردم ؛ بله بحث؛ بحث نساجی بود. «ببخشید... من می خوام یه گزارش از نساجی و محبوبیت این تیم در قائمشهر تهیه کنم می شه منم تو بحثتون باشم؟»استقبال کردند. روی یکی از نیمکتها نشستم و تلاش کردم تا هر چه می گویم و می شنوم را به خاطر بسپارم.

« اقا اخر این کمالوند چی شد؟؟»« معلوم نیست ؛ بازی در اورده.» «من که می گم اگه بیاد می تونه موفق باشه. شیرین فراز و یادتون رفته؟» «کمالوند که سهله؛ انجلوتی رو هم که بیارن بازیکن می خواد. این حجازی که تور انداخته بد جور واسه بازیکنامون... تموم نشن خیلیه...» بحث حجازی به نظرم جالب امد. در رابطه با عملکرد حجازی در فصل گذشته پرسیدم و جوانان با حرارتی عجیب پاسخ دادند: «اصلا این اقا مربی نبود... با کلی وعده اومد تو تیم اما کاری نکرد... بهانه ی امکانات می اورد اخه یکی نیست بگه مرد حسابی می خواست از اول قبول نکنی.. یک سال عمر نساجی رو هدر داد حالا هم که ول کن نیست. 4 تا بازیکن درست و حسابی هم که داریم می خواد ببره...» البته بودند یکی دو نفر هم که از حجازی دفاع کردند.دوباره به بحث سرمربی جدید و شانس نساجی برای حضور در لیگ برتر بازگشتیم... خیلی صحبت هایشان امیدوار کننده نبود... «علی پروین که ماشالا یه تیم ساخته 10 برابر لیگ برتری ها... فولاد هم که می خواد خیلی زود برگرده ؛ با این وضعیت من یکی که می گم 1 سال دیگم باید صبر کنیم...»« ولی اگه فراز بیاد اوضاع بهتر می شه ها...» «راست می گه چرا نساجی نتونه یه شیرین فرازه دیگه بشه...»« خلاصه من یکی که دیگه طاقتم تموم شده باید این فصل بیاییم بالا...» در رابطه با محبوبیت نساجی سوال کردم. گفتم این طور که معلومه نساجی اینجا خیلی محبوبه؟؟ همگی با هم این مساله رو تایید کردند...« شاید خیلی به اندازه بعضی تیم ها طرفدار نداشته باشه ولی همونایی هم که طرفدارشن از ته قلب این تیم و دوست دارن.» به ساعتم نگاه کردم و بحث در رابطه با فوتبال مثل همیشه باعث شده بود تا از زمان غافل شوم... از بچه ها خداحافظی کردم و برای نساجی ارزوی موفقیت کردم... پیاده که می رفتم با خودم فکر کردم که من در شهر های زیادی زندگی کرده ام؛ شهر هایی مثل اراک که صنایع اراک را دارد اما هیچ کجا این قدر با حرارت و با عشق در رابطه با تیمشان صحبت نمی کردند. با خود ارزو کردم که مسئولین استان و کشور به این تیم که محبوبیت زیادی حداقل در بین مردم قائمشهر دارد بیشتر و بیشتر توجه کنند... سوار ماشین شدم تا به سمت ساری حرکت کنم اما بار دیگر ان بویی که در ابتدای حضورم در قائمشهر به مشام رسیده بود را حس کردم... حالا فهمیده بودم این بوی اشنا چه بویی است...